:: عطسه های خیس ِ شهوت
:: بیم واره های تنهایی...
:: دیازپام پام پام...
:: فصل ِ خودکشی ِ نهنگ ها
:: عطسه های خیس ِ شهوت
:: بیم واره های تنهایی...
:: دیازپام پام پام...
:: فصل ِ خودکشی ِ نهنگ ها
من تنم نمی خواست، دل ببازم به طغیان تن ِ تو؛ اما تو بهتر بودی، قوی تر بودی از بند ِ نازک ِ دل ِ من. بند ِ دلم رفت آخر...
هان!؟ یادت آمد!؟ خوب... دلم حالا کجاست!؟ خیلی دور نرفته باشد؛ خدای نکرده!
آهای نهنگ هایی که می روید برای کشتن خودتان؛ دل ِ من، حتما تا حالا رسیده است به دریاها. شماها ندیده اید آن دل کوچک ِ بر آب رفته را!؟
کجا بودم...
که...
باددد...
چشم ات را برد...
چشم ات...
که...
من را گرفته بود...
پس چطور شد...
که...
به باددد رفت....
آن جایی که...
رفته است...
چشم ات با باددد...
بوسه...
اشک هایش را پاک می کند؟؟؟
مثل اینجا...
که...
من...
بی خبر...
هفت رنگ ِ دامن ِ نا پاک ِ تقدیر را گرفته ام...
از شرم ِ گناهی...
که...
نمی دانم...
چیست!!!

.:: باددد... چشم ات را برد ::.
کامنت ِ "مهدی" برای "ساعات...":
"... خداحافظی ميکنم و خدا را همراهام میکند. خدا تا پايين پلهها با من میآيد، بي آن که حرفی بزند يا سر بالا کند. سر کوچه که میرسيم و از ديد مامان دور ميشويم دست خدا را که از خجالت سرخ شده و لبخند زورکی ميزند ول میکنم و راهی میکنماش برود برای خودش لواشک بخرد و دختربازی کند."
این شب ها سخت صیح میشود. صیح ها سخت بیدار میشوم. صبحانه نمیخورم. لباس می پوشم. خودم را مرتب میکنم، همین قدر که قابل تحمل باشم در نظر دوستان و خانواده. کتاب هایم را با یک مشت جزوه ، کاغذ سفید، بطری آب، هندزفری و دلتنگی ها و بهانه هایم را جا میدهم توی کوله ام. این کوله روز به روز دارد سنگین تر می سود. از خانه می زنم بیرون. قبلش به مامان که می پرسد، یکی یکی جواب می دهم: ناهار برنمی گردم. موبایلم را برداشته ام. شب هم تا دیر وقت بیرون نمی مانم. خداحافظی میکنم و خدا را همراهم میکند. در را می بندم. کمی پیاده میروم. تاکسی سوار میشوم که بروم دانشکده. این مسیر خانه تا دانشگاه حس و حال عجیبی دارد. انگار که نخواهم هیچ وقت برسم به مقصد. این ماشین هی برود و من هی بنشینم و گوش کنم به ترانه ای که دارد پخش می شود؛ یا به صحبیت های راننده. بیرون را نگاه کنم و گاهی سر تکان بدهم برایش که بله، حق با شماست.
دانشکده که هستم کمی حال بهتری دارم. تا ظهر سرم را گرم میکنم با کلاس ها و دوست هایی که چه خوب است که هستند. برای ناهار میروم تریا. بهار محوطه ی دانشکده خیلی دوست داشتنی است. ظهر ها که محوطه خلوت تر است می شو د جایی، کنج سایه درختی، آرام گرفت و این ها را نوشت. اس ام اس یا زنگی زد به دوست یا آشنایی. می شود نشست و فکر کرد. موزیک گوش داد. تا وقتی که باز بروم سر کلاسی یا هم صحبتی پیدا شود.
نزدیک غروب، خودم را جمع و جور میکنم که برگردم خانه. سر راه اگر مامان چیزی خواسته باشد یا اگرخودم نیازم باشد می خرم. گاهی دلم بدجوری میخواهد قدم بزنم. اگر خیابان خلوت باشد خیلی خوب است. دور کردن راه خانه هم که کاری ندارد... دست آخر، قبل رفتن به خانه می روم کافی نتِ گلشن. کافی نت رفتن را دوست دارم. کمی وبلاگ می خوانم. سری به دوستان مجازی ام می زنم و دلم را می سپارم به دلتنگی ها و بهانه های آن ها. گاهی می بینم بعضی از این دلتنگی ها و بهانه ها چقدر شبیه به دلتنگی ها و بهانه های سابق من است و بعضی چقدر شبیه حالای من. با اینکه این معاشرت های شبانه با دوستانی که نمی شناسم و دورند چیزی را در من عوض نمی کند؛ اما نمیدانم، چیزی در من هست که در این دقایق احساس رضایت میکند. فکر میکنم همین برای ادامه دادن این بودن ها کافی باشد. خانه که می روم کار زیادی ندارم. شام می خورم اگر اشتهایش باشد. با مامان کمی می نشینم و صحبت می کنیم. به اتاقم می آیم. اینجا، این اتاق را دوست دارم. حس می کنم دارد قسمتی از من می شود. با تمام آشفتگی اش. تنهایی اش را دوست دارم. گوشه هایش. لب پنجره اش. وسط اش... تا وقتی که بخواهم بخوابم، موزیک گوش میدهم، چیزی می نویسم یا می خوانم. کار های دانشکده هم که هست اگر حوصله اش باشد. و البته باز هم نت و نوشتن این ها. وقت خوابیدن، تازه اول مصیبت است! وقتی خواب نیست و این شب ها سخت صبح می شود...
شبانگاهان ‚ تا حريم فلك ‚ چون زبانه كشد سوز و آوازم
شرر مي زد بي امان به دلِ ‚ ساكنان فلك ‚ نغمه سازم
دل شيدا ‚ حلقه را شكند ‚ تا بر آيد و راه سفر گيرد
مگر يك دم گرم و شعله فشان ‚ تا به بام جهان بال و پر گيرد
خوشا اي دل بال و پر زدنت ‚ شعله ور شدنت در شبانگاهي
به بزم غم ‚ ديدگان تري ‚ چاره پر شرري ‚ شعله آهي
بيا ساقي تا به دست طلب ‚ گيرم از كف تو جام پي در پي
به داد دل ‚ اي قرار دلم ‚ نو بهار دلم مي رسي پس كي ؟
چو آن ابر نو بهارم من
به دل شور گريه دارم من
مي توانم آيا نبارم من ؟
نه تنها از من قرار دل ‚ مي ربايد اين شور شيدايي
جهاني را ديده ام يكسر غرق درياي ‚ ناشكيبايي
بيا در جان مشتاقان ‚ گل افشان كن ‚ گل افشان كن
به روي خود ‚ شب ما را ‚ چراغان كن ‚ چراغان كن
چو آن ابر نو بهارم من
به دل شور گريه دارم من
مي توانم آيا نبارم من ؟
اين ترانه ی ساعد باقری را ۲ روز ِ تمام پرستيدم...
این نامه را مینویسم. این نامه ی درد را... نه برای سلام و خداحافظ. نه برای گفتن دوستت دارم یا بیان دلتنگی. این را مینویسم برای یک دل حرف ِ نگفته... حرف هایی که آنقدر نگفتم؛ گفتن شان را دیگر بلد نیستم... حرف هایی که این سکوت سرد ِ بی پدرومادر را گریبان گیرم کرده است. به دزد ِ خنده هایم. این حرف ها؛ این حرف های لعنتی ِ درد که تا می آیند روی زبانم جاری شوند، اشک می شوند در چشم هایم. آخر چه طور میشود این لباس ِ درد را که تو تن ِ برهنگی ِ معصوم ِ خوشبختی ام کردی، من به تن نحیف این واژه ها بپوشانم؟ چطور می شود آستین خیس ِ همیشه اش را نوشت!؟ چطور بگویم، بنویسم؛ این "من" درد دارد... بوسه هایم درد دارد... نوک انگشتان ِ نوازشم درد دارد... نگاهم درد دارد... آغوشم درد دارد... تمام پسرها و دختر های وجود من درد دارند... تمام پسر ها و دختر های وجودم مشت می کوبند به دیوار های اتاق تنهایی ام؛ ناخن می کشند... فریاد می زنند و همه ی این ها می شود امتداد ِ سکوت من... این درد را از دیوار های زخمی اتاق من بشناس، از ناخن های کبود ِ روح من...می دانم... می دانم... درمانی نیست... اما تسکین... می دانم هست... این نوشتن... نجاتم می دهد... این روز ها... روزی، آن نامه را می نویسم. آن نامه ی درد را...
چیزی که این روز ها دلم می خواهد؛ یک جاده ی باریک و بی انتهاست که ارام و متین روی چند تا تپه ی آبی که در یک امتداد تکرار میشوند – مثل دریای مواجی که ایستاده باشد وراهی از میان آن به سمت افق کشیده باشند – خزیده باشد و آن دور دست ها روی آخرین تپه برسد به یک درخت فربه ی پیر با برگ های قرمز آتشین. دلم می خواهد، بین تپه ها را گندم زار های رسیده ای پر کرده باشد. ابتدا و انتهای گندم زارها ، افتاب گردان کاشته باشند. آسمان نیلی باشد وبنفش. خورشید داغ نتابد. دلم می خواهد تمام مسیر جاده بشود صدای آبی را شنید که آن دور دست ها دارد جایی شرّه میکند.
دلم می خواهد، صبح که نمازم را خواندم؛ رنگ چسب مویم را با رنگ چشم هایم و تیشرت نازک تابستانی ام سِت کنم؛ کوله پشتی ام را بردارم و صبحانه نخورده پایم را با احتیاط بگذارم روی خاک نرم جاده ام، اول پای راست و بعد چپ... بروم، انگار که آخر نداشته باشد. ببینم و گوش کنم. به هر گندم زاری که میرسم ان تکه هایی از روحش که در من جا گذاشته است را بکنم از خودم وبین گندم ها گم شان کنم و آن تکه هایی از روح ام که پیش او جا مانده است را بی خیال شوم.
آرام بروم تا برسم به تپه ی بعدی، به گندم زار بعدی. تا غروب بروم ویادم باشد برای مترسک ها دست تکان بدهم. دم غروب برسم به درخت ام که تازه رویش نم بارانی زده است. سر خوش، قاصدک هایی که پای تنه اش به اسمان سقوط می کنند را بگیرم ونوازش کنم. زیرش بنشینم و تا آسمان روشن است راهی که آمده ام را تماشا کنم. بعد دو تا دیازپام بهشتی ام را بخورم و هفت روز تمام با روح تکه تکه ام بخوابم. روز هفتم، تن به تن ِ اولین فرشته ای که به خوابم می آید، بدهم. بیدار که شدم، مثل همیشه توی اتاقم باشم، تنها و دیگر چیزی یادم نباشد.
این شب ها کابوس ِ هميشه اي دارم. همه اش خواب ِ چمدان خالي مي بينم كه از دست تو مي افتد... خواب ِ بي چمدان رفتنت را... اين چند شب چند بار مرده ام. همه اش دارم خواب ِ مردنم را ميبينم. خواب ِ مردن توي ماشين ِ تو... خواب ِ له شدن زير هزار تا بطري ايستك هلو كه از آسمان آوار مي شود روي سرم... خواب ِ دست و پا زدن توي يك كپه سيم خاردار كه همه جاي بدنم را جر مي دهد و هيچ خوني نمي آيد. اين شب ها اصلا حال و روز خوبي ندارم. تب دارم. چشم هايم مي سوزد. بدنم درد ميكند. پيغام فرستادم كه درمانم پاشويه ي آب انار ِ آن باغ ِ بي در و ديوار است... پيغام فرستاد كه ريشه هاشان از برف امسالي خشكيده... باغ انارمرده است ديگر.
.
اينجا... که ناقابل است؛ به پسر ِ خوب ِ خسته...
بنشینم زیر طاق ِ ابرویت زندگی کنم
با اینکه میداند
مدتی است
زنده به گور ِ چشم هایت شده ام

با همه ی نبودنت به 6 دانگ روح و تن من حکومت میکنی
هنوز
.
دل ِ نگاه به چشم هایت را نداشتم
در تمام آن 3 ساعت و 10 دقیقه ی با هم بودن
جز وقت خداحافظی
بعد از 4 سال هم کلاسی بودن
دوست بودن
مثل برادر شدن
امروز یکهو دیدم چقدر برادرانه می خواهمت!
.
دست بردار از سر دلم
تویی که با نگاهت مثل پانچ سوراخ می کنی اش
به اندازه ی همانی که لایه ازن دارد! .تو مهربانی
مثل انحنای ِ ملایم ِ روی ِ تازگی ِ زبر ِ گونه هایت
.
دوست دارم
موهای زاید زیر ابرو هایت را که می گویی هیچ وقت برشان نمی داری
همین اندازه که نوک انگشتانم را سُر بدهم از ابتدایشان – وسط پیشانی – تا انتهایشان – گوشه ی چشمهایت – آرام
و بگویم: ابرو های قشنگی داری
و تو لبخند بزنی
.
فرقی ندارد
صورت تو دست های من را نوازش کنند
یا
کودک ِ دست های من، قدم برداشتن را یاد بگیرد روی صورت تو
شرم چشم های من را با تو
پایانی نیست
.
سُریدن دل خوشی های کوچک ِ غلطان، کف دستم
حس خوبی است
با تو بودن
.
و سرگردانی هایی از این دست
وقتی رفته بود آن یکی قناری را بخرد؛ فروشنده پرسیده بود: دختر می خواهید یا پسر؟ با تعجب گفته بود: بله!؟ فروشنده گفته بود: نر می خواهید یا ماده؟ آن یکی قناری تان نر است یا ماده؟ گلفروش نمی دانست. با این حال آن یکی را خرید.
چشمش افتاد به قاب عکس های روی دیوار. رفت همه شان را یکی یکی دید. جوری که انگار تا حالا ندیده باشدشان. دوست ها و خانواده و یک نفر که عکس هایش هی تکرار میشد... دلش خواست اتاق گلفروش را هم ببیند! نگاهی به قفس آرام انداخت. در را آرام باز کرد و داخل شد. کمی اشفته بود، اما دوست داشتنی. همه چیز را خوب وارسی کرد. لباس ها که همه یا سفید بودند یا آبی، کتاب ها، یادداشتها، باز هم عکس های روی دیوار که اینجا صمیمی تر بودند، نامه های یک دوست و حتی عطر هایش را هم یکی یکی بو کرد. ویسکی، هات، کنزو و سان فلاورز. نشست روی تخت اش. رفت زیر پتو. پتو بوی عطر هایش را می داد. کمی که جابه جا شد، بوی آن عطر آشنا را که شنید – گابرینی، که بین عطر هایش نبود - گونه هایش گل انداخت. قناری عطسه کرد. کلاغی از پشت پنجره ی بارانی سرک کشید.
این قصه تمام شد...
دم غروب، خورشید که خودش را آرام آرام آن دور دست ها گم میکرد؛ کلاغ کوچولو هم آرام گرفت. همان جا که نشسته بود، خودش را مچاله کرد و ساکت چشم دوخت به گرداب دود و آتشی که ان سوی گندم زار به راه افتاده بود. تاریک که شد، سرش را بالا آورد و ذل زد به ستاره ها. به چشمک زدن ها. تا سپیده دم به سیاهی ذل زد. صبح از روی شانه ی مترسک دانا، افتاد پایین، بین گندم ها. دیگر کسی ندیدش، تا روزی که تو دست دراز کردی و او را نشانم دادی که نشسته بود لب پنجره ی آپارتمان گل فروش غریب. یک کلاغ بالغ بود، چیزی که نشانم می دادی. من اما، حواسم به بازوی پهن تو بود.
.:: کلاغ، روی شانه های مترسکی دانا متولد شد ::.
بگو! حالا چه کسی سرود سرد زمستان را خواهد خواند؟ وقتی من و تو به سردی برف و سرخی گونه های هم می خندیم.
گاه به گاه کسی می گذرد. نگاهی می اندازد. می ایستد. با نوک پا ضربه ای می زند. بی خیال می رود. انگار این عادت کلاغ هاست که در روز های برفی بمیرند!
قدم زدن روی برف را دوست داشتیم. از صدای له شدن برف زیر پایمان ذوق می کردیم. این صدا حتی از ناله ی برگ های پاییزی زیر پای عابران سر به هوا هم غریب تر است. زمین خوردن هایمان را یادت هست؟ تو سُر می خوردی. من تو را از زمین می قاپیدم! هر بار، در فاصله ی همین هم آغوشی های کوتاه چیزی نو در ما متولد می شد. حسی آشنا که مرا، تو را، آن چنان گرم می کرد که سردی برف را از یاد می بردیم. شاید کلاغ پیر هم سرما را فراموش کرده بود. شاید هم عمداً. گفتم که، خودش را کشته بود. گرچه بعد از این دست اتفاق ها تنور شایعه داغ است .
دستانت سرخ شده اند و کبود. دنبال دستکش هایت می گردی؟ پیدایشان نمی کنی؟ بیا! دستکش های من برای تو دستکش که هیچ، دست هایم برای تو. ای کاش می شد دستان تو، همیشه مرهم دستان زخمی من باشند...
میگویم، شاید کلاغ پیر دستکش هایت را گم کرده است! می گویی، کلاغ دست نداشت که دستکش بخواهد. می گویم، دل که داشت، شاید از این که کسی را نداشت که...
قناری همسایه، از پشت میله های قفس، از ان سوی شیشه های بخار گرفته ی خانه ی همسایه زل زده است به خیابان...
ای کاش می دانستم که به چه فکر می کند... امان از دست این قناری ها! همیشه یک جور نگاه می کنند، یک جور آواز می خوانند و یک جور می میرند! یعنی خوشحال است؟ شاید! شاید از صدای کلاغ یا پرهای سیاهش چندشش می شده است! شاید خودش بوده که برنامه مرگ کلاغ بیچاره را چیده! شاید هم... نمی دانم! بی دلیل نمی شود گناه کسی را شست! آن هم وقتی قرار باشد گناه کلاغی را پای یک قناری بنویسی!
روز دوم. دیگر برفی نبارید. کلاغ پیرهنوز همان جاست. ساکت و خاموش، مثل سنگی سرد، روی گوری بی نشان، در گورستانی دور و بی زائر که هرگز کسی برای گریه آن جا نرفته است.
اما من اینجا هستم، پای کاج پیر،زل زده ام به کلاغی که بی دریغ، سفیدی برف را عاشقانه معنی می کند. ای کاش میشد، من هم، لبخند تورا برای مردم خاکستری این شهر معنی کنم؛ بی آنکه تو را بشناسند و من را.
میگذرم، تنها. از کنار کلاغ پیر و از کنار کپه های برف که این جا و آنجا در انتظار خورشید و کودکان بازیگوش همسایه هستند. می توان از همین حالا منتظر دست و پای شکسته ای بود یا گریه کودکی که از درد، شکایت به مادرش می برد.
بازهم رسیده ام به همان خیابان همیشه ی دیدار. خیابانی با دیوار های آجری و پیچک های عریانی که اینجا و آنجا دیواری را در آغوش می فشارند. با پنجره هایی که در یک امتداد می رسند به آسمان. این مشق هر ساله ی من و زمستان است! برف می بارد. من در خیابان های برفی گم میشوم!
من دوباره گم شده ام، میان خاطرات نمناک روز های علاقه و اندوه. بین دوستت دارم هایی که گفتم و آنهایی که شنیدم. اگر دلت تنگ شد، نشانی ام را از همان گلفروش غریبِ ساکن در آن خیابان پرت بپرس. من هنوز هم مشتری دایم گل های او هستم. گل هایی که بوی غربت می دهند.
روز سوم. دیگر نه برفی هست روی زمین و نه کلاغی پای کاج پیر روی برف. آفتاب حریصانه تن عریان زمین را نوازش می کند. قناری خواب برف می بیند. گلفروش غریب باز هم تنهایی اش را لابه لای گل های رنگارنگ غرق شبنم، می فروشد به عابران خاکستری این شهر سرد. کمی ان طرف تر روی دیوار کلاغی هست... من و تو از کنار دیوار می گذریم.